خرید بک لینک

دیشب را توی کویر خوابیدیم. زیر آسمانی که به معنای واقعی کلمه از کران تا کران بود! برای دیدن بارش شهابی آخرین هفتهی مرداد. (که البته اوجش شب قبلش بود) در آن تاریکی محض دیدن آسمان پررر از ستاره شکوه و زیبایی فوقالعادهای داشت. دراز کشیده بودم توی تاریکی روی زمین ماسهای و تازه توی همان لحظات بود که فهمیدم «گنبد دوار» یا «چرخ گردون» که اینهمه توی شعر و ادبیات شنیده بودیم یعنی چی! وقتی آسمان را کامل، از افق تا افق میبینی، به نظرت میرسد که یک نیمکره پر از

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 0:06

اخلاق بدی دارم آن هم اینکه بعضی چیزها را آنقدر نمیروم سراغش تا وقتی که دیگر دیر بشود... و این درمورد آدمها هم صدق میکند. از دست که میروند یادم میافتد خیلی وقتها دلم میخواسته بیشتر از او بدانم... و تازه میافتم پی این دانستن.مثل حالا... که داشتم اتوبوس شب پوراحمد را میدیدم... حالا که دیگر در این جهان نیست و یادم افتاده مدتها بوده میخواستم ببینمش!دلم میسوزد راستش...نگاهی که فیلم به جنگ دارد شبیه نگاه دولتآبادی در «طریق بسمل شدن» است که قبلا دربارهاش نوشته بودم. دلم میسوزد از اینکه کسی که نگاهش به انسان و مرگ و زندگی این بوده، به نقطهای رسیده (یا یواشکی بگویم رسانده شده!!) که خودش را معدوم کند... متنی خواندم از شخصی (گویا از همکارانش) که ادعا کرده بود آدمها لزوما آنچه نمایش میدهند نیستند و پنهانیهایی پشت پردهی ضمیرشان دارند که ممکن است یک جایی بزند بیرون. و خواسته بود بگوید که اگر پوراحمد توی کارهایش از امید و عشق و زندگی حرف میزده لزوما به این معنی نیست که واقعا حرف خود واقعیاش بوده! فقط خواسته حرفهای قشنگبزند.هرچند که بله... این مسأله گاهی در تولید یک اثر هنری، چه نوشته باشد چه تصویر، میتواند اتفاق بیفتد، اما بیانصافیست اگر در نظر نگیریم که گاهی شرایط بیرونی آنقدر درون آدمها را تغییر میدهد که دیگر شبیه خود چند وقت قبلشان نباشند! و بالاجبار تغییر کنند... + نوشته شده توسط محی بانو در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ و ساعت 22:49 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:59

دیشب که توی راه بودم میخواستم چیزهایی بنویسم. ولی وقت نشد. از بس کار نوشتنی و خواندنی عقبمانده داشتم که تا وقتی توی لرزشهای اتوبوس انجام شدند دیگر نه چشمی برایم مانده بود و نه حس و حالم شبیه زمان سوار شدن و نیاز شدید به نوشتن بود!همان حس عجیب تقریباً هر بار تکرارشونده... احساس از اینجا ماندگی و از آنجا راندگی. حس متعلق نبودن به هیچ جا. اصلا خانه کجاست؟ وقتی موقع حرکت از هرکدام این دو مبدأ میگویم «دارم میروم خانه».و اشک... اشکهایی که از دو روز قبل حرکت دنبال بهانهاند. و وقتی بهانه گیر نمیآورند بدخلقم میکنند. کمحوصله و کم حرف... و با هر بهانهای و دیدن و شنیدن هر چیز احساساتیای، سروکلهشان پیدا میشود...تازگیها ولی، توی یکی دوسال اخیر، بلد شدهام آن دمآخری، آن ساعتهای آخر و حتی لحظات آخر خودم را نگه دارم. سنگی باشم حتی شاید. و بگذارم آن لحظات خداحافظی ظاهراً به عادیترین شکل ممکن بگذرند و بغض و اشکها و احساسات متناقضم را نگه دارم برای وقتی که راه میافتیم و جاده شروع میشود و بچهها هم یک جوری سرگرم شدهاند و حواسشان بهم نیست. آنوقت حتی برای تصور اشتباهی که دیگران به خاطر آن ماسک سنگی و محکم ازم دیدهاند هم گریه میکنم...تا حالا شده احساس کنید بین نزدیکانتان اشتباهی دیده و شناخته میشوید؟ و چیزی که آنها میبینند آنی نیست که واقعا هستید؟ و به این فکر کنید که انگار خیلی وقتها (مخصوصاً توی خانواده) نقابهای اشتباهی زدهاید...؟ + نوشته شده توسط محی بانو در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ و ساعت 23:8 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:59

صفحه بندی